![]() |
![]() |
|
|
كاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی كنیم كاش بخشی از زمان خویش را وقف قسمت كردن شادی كنیم وقت پاییز از هجوم دست باد كاش مثل پونه ها پرپر شویم كاش وقتی چشم هایی ابریند به خود آییم و سپس كاری كنیم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 21:40 توسط IP |
|
|
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که اب می شود دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم برای پشت کردن به ارزوهای مهال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به خاطردود لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم تو برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 21:33 توسط IP |
|
|
در جلسه امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید ! یک دنیا حرف نا گفتنی ویک بغل تنهایی ودلتنگی... درد و دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود ! در این سکوت بغض الود قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند! و برگه سفیدم عاشقانه قطره کوچک را به اغوش می کشد! عشق تو نوشتنی نیست... در برگه ام کنا ر ان قطره یک قلب کوچک می کشم! وقت تمام است. برگه ها بالا... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:25 توسط IP |
|
|
بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه که بودم، در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد. باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم. پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم. ساعتی بر لب آن جوی نشستيم. تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام. ... يادم آيد تو به من گفتی: از اين عشق حذر کن! لحظه ای چند بر اين آب نظر کن! آب، آيئنه عشق گذران است، تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است! باش فردا که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن! با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پرزد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم. باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم! تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم! حذر از عشق ندانم. سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم! ... يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم. پای در دامن اندوه کشيدم. نگسستم، نرميدم... رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم! نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم! نه کنی از آن کوچه گذر هم!... بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:58 توسط IP |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بدان که بی دلیل تر از تمام دلیل ها دوستت دارم که دوست داشتن را دلیلی نیست.
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 |
|
RSS
|